مامان تاتا و بابا اصیل و نی نی متین!!!

توی یک شب گرم تابستونی آقا و خانوم اصیل ! داشتن سالگرد هفتمین سال زندگی دو نفره قشنگشون رو جشن می گرفتن ... البته یه نفر به اونها به صورت پشت پرده اضافه شده بود ... اما اون طوری که خانوم دکتر می گفت انگاری که حالا حالا ها قصد اومدن نداشت ... مامان تاتا اون شب داشت فکر می کرد که چه خوب می شد که سال هشتم زندگیشون رو با نی نی نقلی خانشون شروع کنن . آخه اون فقط ۵ روز دیگه وقت داشت که خودش با زبون خوش بیاد وگر نه به زور چاقو میاوردنش!!!بابا اصیل هم که همش در شوق و انتظار بود گفت احتمالا توی عالم ذر به عربی با نی نی ها حرف می زنن فارسی هنوز بلد نیست . بعد با صدای بلند به نی نی گفت "اسرع یا بنی!!"

خلاصه مامان تاتا توی این فکر ها بود که نگاهش به ساعت افتاد و دید ١٢ شب شده و باید بخوابه ... اما اصلا خوابش نمی یومد ... سعی کرد مثل شبهای قبل به صورت نشسته بخوابه که یه دفعه یه دردی زیر دل مامان تاتا پیچید ... مامان تاتا که حس ششمش به کار افتاده بود بابا اصیل رو بیدار کرد و گفت فکر کنم نی نی صدای ما رو شنیده و تصمیم گرفته بیاد! درد مامان تاتا با فاصله های ده دقیقه تکرار می شد و هر بار حدود ۴٠ ثانیه طول می کشید . به مامان جون زنگ زد و گفت . مامان جون هم گفت که بهتره بیای اینجا چون به بیمارستان نزدیک تره . تا مامان تاتا و بابا اصیل رسیدن خونه مامان جون فاصله درد ها ٧ دقیقه شده بود ... بابا اصیل مهربون همه اش با مامان تاتا حرف می زد و شوخی می کرد و ماساژش می داد که مامان تاتا خیلی درد رو احساس نکنه . مامان جون هم به بیمارستان زنگ زد و اونها گفتن بیاین تا معاینه کنیم .ساعت دیگه حدودای ٣ بود که رفتن بیمارستان . خانوم پرستار معاینه کرد و گفت هنوز زوده . اگر فاصله درد ها ٣ دقیقه شد یا اینکه آبریزی یا خون ریزی داشت بیاریدش . اونها هم برگشتین خونه . مامان تاتا رفت یه دوش آب گرم گرفت و بعد هم موهاش رو سشوار کرد! آخه دلش می خواست وقتی نی نی اون رو می بینه خوش تیپ باشه!تا نزدیکای ۶ صبح با بابا اصیل حرف زدن و خندیدن ... فاصله درد ها ۶ دقیقه شده بود اما طول درد ها به ١ دقیقه رسیده بود . مامان جون گفتن بهتره بریم بیمارستان آخه ممکنه دردش زیاد بشه و نتونه از پله ها پایین بیاد . مامان تاتا هم آماده شد و رفتن بیمارستان . اونجا متاسفانه توی بخش زنان بابا اصیل رو راه ندادن و مامان تاتا خیلی توی ذوقش خورد . حدود ١ ساعت مشغول بودیم که پذیرش بشیم و کارهای مورد نیاز مثل تنقیه و ...انجام بشه . خلاصه به سلامتی ساعت ٨ مامان تاتا رو بستری کردن و گفتن هیچ چیزی هم نباید بخوره چون ممکنه مجبور به سزارین بشن . بدترین قسمتش این بود که حتی نگذاشتن مامان جون همراهش بیاد توی اتاق . مامان تاتا اصلا فکر نمی کرد که قراره این لحظات رو تنها بگذرونه . آخه توی اتاق هیچ کس دیگه ای هم نبود . حتی پرستار ها هم نمی یومدن ! خیلی غصه خورد ... اما به بهانه های مختلف هی از اتاق در میومد تا بیاد پیش مامان جون! مامان جون هم یه کم آب زمزم همراهش آورده بود و نشسته بود ناد علی و چند تا دعای دیگه می خوند و به آبه فوت می کرد و تا مامان تاتا بیرون میومد یواشکی می داد آبه رو بخوره! درد مامان تاتا هی بیشتر می شد و اون هم هی پرستار ها رو صدا می کرد که کمکش کنن . اونها هم که نا مردی نمی کردن و اصلا محل نمی گذاشتن .

خلاصه ساعت 10 شد و خانوم دکتر اومد ... معاینه کرد و آب پاکی رو ریخت روی دست مامان تاتا . گفت گرچه دهانه رحم باز شده اما بچه سرش رو بالا گرفته و منتظر نباش که امروز زایمان کنی ! بعد هم به پرستار ها گفت بگذارید یه کم راه بره ... اونها هم هی میومدن و می گفتن که واسه چی می خوای طبیعی زایمان کنی و انقدر درد بکشی ؟ راحت سزارین کن و خلاص!!! ( آخه اون روز 19 تا مامان دیگه هم بودن که همه شون صبح شیک و پیک و آرایش کرده با یه کوله روی دوششون اومدن بیمارستان یه نگاه به شکل "آخی...بیچاره"به مامان تاتا کردن و رفتن!) اما مامان تاتا مصمم تر از این حرفا بود . چندین ماه مطالعه و تفکر در مورد نوع زایمان و دیدن فیلم و تعویض دکتر واسه همین لحظات بود ...  خاله سوسن مهربون که واسه احوال پرسی از مامان تاتا به بیمارستان اومده بود گفت وقتی درد داشتی یا علی بگو و انرژیت رو از درون ذخیره کن . مامان تاتا هم همین کار رو کرد و کارش رو سپرد به خدا و از حضرت زهرا کمک خواست و بین درد هاش هم سوره انشقاق رو می خوند که واسه راحتی زایمان خوبه . حدودای 11 مامان تاتا کلی دستشوییش گرفته بود اما اومدن سرم جدید بهش وصل کردن و گفتن دیگه نمی شه راه بری . بمون توی تخت . اون هم هی به خودش فشار میاورد و احساس می کرد زیر پاهاش خیس می شه...(البته با عرض معذرت ... اما کیسه آب بوده که داشته آروم آروم پاره می شده)

مامان تاتا یه دفعه از خواب بیدار شد و دید ساعت 12 است . یه پرستار واسه معاینه اومد و یه دفعه فریاد زد "زود به دکترش زنگ بزنید که بچه داره میاد"! مامان تاتا کلی ذوق زده شد و باورش نمی شد که بالاخره انتظار داره سر میاد و نی نی خان هم از دل مامانش در میاد! ... پرستار ها مدام می گفتن خیلی زور نزن دکتر هنوز نیومده . آخر دکتر 12:30 اومد و مامان تاتا رو به اتاق اصلی زایمان بردن ... اون خیلی خوشحال بود و به حرفای دکتر با دقت گوش می داد و هر کار می گفت انجام می داد . نیم ساعت آخر درد خیلی زیاد شد اما مامان تاتا که سرشار از شوق بود اصلا حس نمی کرد و تلاش می کرد همه نصایح خانوم دکتر رو درست عمل کنه که نی نی خوب و سالم به دنیا بیاد . و بالاخره در ساعت 1 ظهر 1 مرداد 1388 در لحظه اذان ظهر کوچولوی شیرین ما به دنیا اومد ... مامان تاتا به پسرش نگاه کرد و دستش رو گرفت و بوسید و واقعا تمام درد هایی که کشیده بود رو فراموش کرد ! 

نیم ساعت بعد مامان تاتا خوشحال و شاد توی تختش نشسته بود و نی نیش رو توی بغل گرفته بود و به چشم های سیاهش نگاه می کرد و بهش شیر می داد . بابا اصیل که در جریان زایمان مامان تاتا خیلی نگران شده بود زود به دیدنش اومد و اون و نی نی قشنگشون رو توی بغلش گرفت و خدا رو به خاطر سلامتی هر دوشون شکر کرد .

ساعت 6 بعد از ظهر بود که مامان تاتا با نی نی فسقل خان که اسم قشنگش متین بود داشتن به سمت خونه می رفتن ... یه خانوم مهربون اومد و دست مامان تاتا رو گرفت و گفت بیاین من شما رو ببیرم به دخترم نشون بدم که سزارین شده و فکر می کنه خیلی خوبه ! حالا ببینه  زایمان طبیعی چه مزیت هایی داره ! من هم رفتم و حالا مامان تاتا بود که شیک و پیک کیفش رو روی کولش انداخته بود و با خنده به مامانای بیچاره نگاه می کرد که خسته و بی حال روی تخت افتاده بودن و نمی تونستن به نی نی هاشون حتی شیر بدن ... البته این بار مامان تاتا یه نی نی خوشکل هم توی بغلش بود ....

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام مامان تاتا. من که دلم کلی برا متین جون غش رفت. عزیزم خیلی نمکیه.[بغل] سایتی که عکسا رو ساپرت می کرد دیگه دیگه ساپرت نمی کنه. حالا به زودی عکساشو می ذارم. مرسی که بهم سر زدی.[گل][قلب]

مامان گلی کوچولو

آخ که چه کردی با دل ما دختر! [لبخند] اشک که چه عرض کنم سیل راه افتاد خونه مون!! [چشمک] دلم پر زد واسه اولین لحظه دیدار.. خیلی برام دعا کن طاهره ام.. هرچی به اسفند نزدیک میشیم یه کم حس غریبی پیدا می کنم.. [خجالت] یه حس شادی آمیخته با نگرانی.. خیلی دلم برای متینم تنگ شده بود.. چه خوب کردی که عکسای ملوسکم رو گذاشتی.. ببخش این خاله گلی کم پیدا رو که خودشم نمی دونه با این سرعت لاک پشتیش چه جوری زندگی میکنه!! [زبان] همیشه دوستون دارم و آرزوهای خوب خوب دارم براتون [بغل][ماچ][ماچ][ماچ] [ماچ][ماچ][قلب][قلب]

مامان گلی کوچولو

تازه عکسای خوردنی متین جون خاله کامل اومد بالا.. آخ که چقده عسلی تر شدی بچه جان.. [قلب] اگه پیشم بودی ها درسته قورتت میدادم پسلی قند عسلی [خوشمزه] تازه دوستت هم از دیدنت کلی خوشحال شده و تو دلم داره پشتک وارو میزنه.. الهی که همیشه سلامت و شاد باشی عزیزدلم که شادی دل ما هم همینه [ماچ][ماچ] قربون اون نگاه خوشگلت برم من [بغل] مامانش لطفا اسپند یادت نره + صدقه.. [لبخند] راستی خیلی خودت رو کنترل کردی تا حالا نخوری این شاپسرو ها [خنده]

من و آقایی جونم (شیما)

چقدر این آقا متین ناز و خوردنیه [بغل] راستی آقایی منم متولد 1 مرداد اما 29 سال بزرگتر از آقا متین [چشمک][زبان]

الهه

چقدر این آقا کوچولو متین و خوشگل تشریف دارند![ماچ]

آسمان

وای عکسای متین و دیدم چقدر خوردنی شده طاهره جون ببویشششششششششششششششش[ماچ]

مریم

سلام مامان تاتا.[قلب] گل پسرمون خوبه؟؟؟؟؟ فداش بشم هر چی عکسش رو می بینم سیر نمی شم.[ماچ] راستی عکس درسا رو گذاشتم. اگه خواستی بیا دختر مردم رو ببین.[خجالت][قلب]

نیروانا

خاله لطفا توی نظر سنجیم شرکت کن[گل]