مامان تاتا و بابا اصیل..."1"

روزی روزگاری ،مامان تاتا و بابا اصیل ،که هر کدوم دور از غلغله و هیاهوی شهراشون پنجره های جدیدی رو بروی کلبه های کوچیک زندگیشون باز کرده بودن ، در یک شهر خاکی خوشکل ، توی یه حیاط قدیمی دوست داشتنی ، همدیگرو واسه اولین بار دیدن ... مژه

اون روز اونها حتی به این فکر هم نمی کردن که یک سال بعد ، تبدیل شده باشن به خانم و آقای اصیل!!! تعجب

اما خدا رو شکر این اتفاق افتاد و شاخهای فراوانی بر سر همگان ، از جمله خودشون سبز شد . نیشخند

خلاصه ... تاتا خانم و آقای اصیل بخاطر مسائل خصوصی خانوادگی ! ناچار به ترک شهر زیبا و رویاییشون شدن و قدم در دنیای شلوغ پلوغی گذاشتن که قرار بود آسمونش سقف اولین روزهای زندگی دونفره اونها بشه !!! اونها در یک خونه کوچولوی 42 متری روزهای 2 نفره شون رو شروع کردن و گرچه آسمون اون شهر خیلی آبی نبود ،اما سعی می کردن با دلای آبی شون رنگ دلنشینی به زندگیشون بدن ...قلب

قلبخجالتماچفرشتهدل شکستهناراحتنگرانکلافهعصبانیگریهمنتظرقهرمتفکرخنثیابرواز خود راضیزبانخندهبغلماچقلب

آقای اصیل نقاشی می کرد و عکاسی... (و کلبه کوچیک اونها همیشه برای تابلو های بابا اصیل جا کم داشت!) قلبش اندازه یه گنجیشک کوچیک بود و اندازه یه دریا وسیع ... مهربون بود و دوست داشتنی و شیطون!بغل

تاتا خانم هم که شاگردی معماری می کرد و انجمن داری و استاد بازی ! گاهی هم با خاله مهدیه چیزهایی میاوردن و توی معمارکده شون می فروختن! عینک

در حقیقت 4 سال اول زندگی آقا و خانم اصیل سالهای دو نفره-چند نفره ای بود که قشنگ بود ، شلوغ بود ، پر جنب و جوش بود ، پر از سفر و شیطونی بود ، پر از رنگ و نقاشی و طراحی و عکاسی و البته ماکت سازی بود، و بیشتر از اینکه در کلبه های متوالی اونها سپری بشه ، در بین در و دیوار دانشگاه سپری می شد ...خمیازه

آقا و خانم اصیل انقدر دور و ورشون شلوغ بود که اصلا به به وجود اومدن نی نی گولی فکر هم نمی کردن . گریه

اما بعدش ، آقا و خانم اصیل ، که از اینهمه هیاهوی شهر شلوغ دلزده شده بودن ، با هم تصمیم گرفتن به یه جای دورتر و آرومتر سفر کنن و از اول اول اول ، روزای دو نفره شون رو شروع کنن . تشویق

... ادامه دارد!سوال

/ 8 نظر / 10 بازدید
نیلوفر پیری

سلام با این که الان مطالب وبلاگتون به درد من نمی خوره ولی وبلاگ خیلی خیلی خوشگلی دارید . شاد و موفق باشید[لبخند]

فاطمه>>پرچین خیال

آخی چه مامان تاتای مهربونی[ماچ][بغل] ایشالا خدا نی نی رو صحیح و سالم بندازه تو بغلتون[ماچ]یه نی نیه نازو خوشگل هم به خاله مهدیه بده ایشالا یه دونه هم به من [نیشخند]

مهدیه

وای که چه زندگی قشنگی خدا می دونه که وقتی نی نی هم بیاد چقدر خوشگل تر و شلوغ تر میشه [بغل] زودی بقیه اش رو بنویس[چشمک][دست]

سایه - مامان نی نی

سلام مامان تاتا جون[قلب] ممنون که بازم اومدی و فراموشم نکردی ... ولی نمیدونم چرا همش فکر میکنم اینها رو مامان گلی داره مینویسه [شوخی]

سایه - مامان نی نی

تا اینجای ماجرا رو خوندم ...[لبخند] قشنگ بود ...[گل] حالا فهمیدم که چرا مامان گلی این قدر دوست داره و تو رو مثل خواهر خودش میدونه ...[قلب] زودتر بقیه اشم بنویس[خداحافظ]

وقتی مامان گلی کوچک بود!

[گریه] این به خاطر اینه که چقدر دیر اومدم! [نیشخند] اینم به خاطر اینه که ماکت رو بعد دو شب بیداری تحویل دادم! [دست] می دونی که طبق معمول نمیشه بدون شب بیداری پروژه داد!! [قهقهه] وای طاهره جونم.. ذوق مرگ شدم اینا رو خوندم.. خیلی خوشگل نوشته بودی فدات شم.. دلم کلی برای اون روزا تنگ شد[بغل] با اینکه تقریبا همه رو می دونستمــــــا ولی خیلی مشتاقم در کنار دوستام زندگی قشنگت رو بازخونی کنم..[قلب] الهی که همیشه خوشبخت باشین و شاد و سلامت نی نی بیاد و رنگهای بیشتری به در و دیوار زندگیتون بکشه..[ماچ][ماچ] خیلی کار خوبی بود که از خودت نوشتی که ثبت بشه واسه روزای دور واسه وقتی که نی نی بزرگ بشه و خودش بیاد اینا رو بخونه و عشق مامان بابای گلش و انتظار شیرینشون رو بفهمه..[لبخند] دوست دارم هـــــــــــــــــــــــوارتا[قلب][ماچ][بغل]

وقتی مامان گلی کوچک بود!

اول اومده بودم اینجا.. حالا که نظرات وبلاگم رو خوندم دیدم.. به! در پستو چه آپی کردی![چشمک] بیا برات تلافی کنم![نیشخند]