152 روز با تو

راستش رو بگم ... گرچه امروز تو خوشکل مامانی ۵ ماهه شدی و از صبح نیت کردم برات بنویسم اما خوندن مطلب خاله گلی ذوقی توی دلم انداخت که باز سرعت حرکت کلمات توی ذهنم چند برابر سرعت تایپم شد ...

وای متینم ... باورم نمی شه ١۵٢ روزه که با تو هستم . چقدر زود گذشت ... و چقدر روزهای شیرینی هستن . تو شادی رو توی زندگی مون چند برابر کردی عزیزم ... گلاب قند مامان ... پسر قشنگ مامان ... خیلی دوستت دارم . تو خیلی خیلی خوش اخلاقی و من خدا رو بارها شکر می گم که تو انقدر شادی ... این شادی تو این حس رو به من می ده که از زندگیت راضی هستی ... خدا رو شکر می کنم ...

من باور دارم که ما با ارتباط شاد و تدریجی که با هم برقرار می کنیم روز به روز بهتر همدیگرو می شناسیم و روز به روز شاد تر میشیم. عزیز دلم ... من نمی خوام که تو رو هر لحظه و هر زمان برای خودم نگه دارم و به خودم وابسته ات کنم . چون می دونم که تو امانتی هستی که پیش منه و باید خوب پرورشت بدم تا برای زندگیت آماده بشی .

خیلی صدات قشنگه ... خیلی فرفری هات قشنگ بود ... وای حیف که دیروز کوتاهشون کردم . خیلی خنده هات قشنگن ...  عاشق حباب هاتم ... خیلی حرفه ای بادشون می کنی ... وقتی توی ماشینت می شینی و ذوق زده می شی خیلی با مزه می شی ...

من استعداد نوشتنم مرده !گریهکمک .........................................

/ 1 نظر / 6 بازدید
آسمان

سلام عزیزم اصلا استعدادت نمرده [قهر] چرا ادامه ندادی...[شیطان] چرا عکساشو نذاشتی[کلافه] دیگه تکرار نشه[زودباش][نیشخند]