چیزی که منم-1

فکر می کنم بهترین موضوعی که می تونم در موردش بنویسم در هر -حالتی- خودم باشم! شاید چون بیشتر در مورد نقاط قوت و ضعف خودم می دونم تا دیگران ... این یکی از بحثهایی هست که دوست دارم با تو آروم آروم در میون بگذارم و احتمالا با بقیه بچه هام و با همسرم و با پدرم و مادرم ... اما یه جورایی گفتنش برای تو راحت تره چون کودکی و ساده و بدون غرض . و امیدوارم روزی هم که از من می خونی و می دونی باز کودک باشی و ساده و بدون غرض.

خیلی در مورد کودکیم فکر می کنم . تا 3 سالگیم در طبقه دوم خونه خانم جون(مادر پدرم) زندگی می کردیم و خاطراتی از بازی های ساده و کودکانه با خواهرم-که دو سال از من بزرگتر بود-در سالن و بالکن اون خونه دارم که همه خوبن و شاد.البته نه اونقدر شاد که سرشار از قهقهه باشه که در اون سالها(61 تا 64) خیلی قهقهه جایی در جامعه ما نداشت و نه اونقدر مملو از ناراحتی یا دعوا یا غصه خاصی. البته گهگاه دعوای عمو هام رو که اون موقع جوان و نوجوان بودند و با هم گاهی کشتی هم می گرفتند می دیدم اما بیشتر برام جذابیت و خنده داشت چون حس بدی بهش ندارم . یادمه محرم که می شد همه خونه خانم جون جمع می شدن و با بچه ها می رفتیم دسته ها رو نگاه می کردیم که از سر کوچه رد می شدن. شبها می رفتیم مسجد قبا(آتشیها) که مراسم خیلی طول می کشید و ما بچه ها می خوابیدیم . یادم میاد تابستون ها می رفتیم باغی که به کوشک خلیل معروف بود و اونجا تاب می بستیم بین درختها و اونقدر بالا می رفتیم با تاب که احساس می کردم دارم پرواز می کنم .20 ماهه که بودم مامان و بابام 40 روز با هم رفتن مکه و من رو گذاشتن خونه خاله ام که اون موقع سه تا پسر داشت . یادمه خیلی بهم خوش گذشت اما همون روزها یکی از گوشواره های خاله ام رو انقدر کشیدم که گوشش پاره شد! از اول 3 سالگیم هم دو ماه رفتم مهد کودک . ساختمونش رو کامل یادمه یه ردیف پله باریک و بلند داشت که کلاس بالای پله ها بود. و من همیشه بالای همین پله ها انقدر گریه می کردم تا مامانم بیاد دنبالم! هیچ خاطره خوشی از اون 2 ماه ندارم!

3 سال و 2 ماهه بودم که رفتیم خونه خودمون که یه خونه خوب 2 خوابه 200 متری حیاط دار بود اما خیلی دور بود . یادمه که از جاده اصلی خیلی فاصله داشت و اون موقع ها هم تاکسی نمی یومد اونجا و من و مامانم و خواهرم خیلی وقتها شاید بیشتر از نیم ساعت پیاده راه می رفتیم تا به خیابون اصلی برسیم . یادم میاد مامانم خیلی هنرمند بود و برامون شکلهای کارتونی مثل دانلد داک و میکی مواس بزرگ می کشید و ما به دیوار اتاقمون آویزون می کردیم.آخه مامانم قبلش کلاس انیمیشن می رفت. همون روزها بود که یه همسایه توی کوچه مون داشتیم خانوم کشاورز که معلم انگلیسی بود و ما می رفتیم پیشش و زبان انگلیسی یاد می گرفتیم . و من عاشق زبان انگلیسی شدم . ما اون روزها با همه کوچولوییمون می رفتیم از سر کوچه شیر می خریدیم . توی کوچه دوچرخه سواری می کردیم و شش خونه بازی می کردیم . یادمه خیلی می رفتیم خونه عمه مریمم. آخه با دخترهای عمه ام هم سن و یال بودیم . اونها هم خیلی میومدن خونه ما . من و سعیده-دختر عمه ام- بعضی وقتا تمام کف حمامشون رو صابون مالی می کردیم و این یه بازی مون بود که کف حمام سر بخوریم ! مامانم هم گاهی همه بچه های فامیل رو که هم سن و سال بودیم و حدود 10 تا می شدیم جمع می کرد و می بردمون پارک! و خیلی خیلی خوش می گذشت .. هم توی ماشین که سرود می خوندیم و قرآن و ... هم توی پارک. فسعیده تا سالها بعدش بهترین دوستم بود . از 5 سالگی که خواهرم مدرسه رفت من هم خوندن و نوشتن رو پا به پای اون یاد گرفتم . بعد از ظهر ها و تابستون ها هم کلاس قرآن و نقاشی و شنا و ژیمناستیک می رفتیم . روزی که دوچرخه سواری رو یاد گرفتم دو بار با دوچرخه رفتم توی تیر چراغ برق . بیشترین وقتم رو در این 6 سال به نقاشی و بازی های ساده با خواهرم گذروندیم گرچه حال و هوای اون روزهای ایران پر از جنگ و آژیر و چسب های روی شیشه بود اما ما در کودکی خودمون روزهای ساده و بی دغدغه ای داشتیم .

/ 7 نظر / 17 بازدید
محمدرضا

سلام دوست عزیز. مطلب آخرت را خوندم. برام جالب بود لطفا از سایت من هم دیدن بکن. اگه دوست داری با سایت من تبادل لینک بکنی لینک سایت من را توی وبلاگت بزار و از طریق لینک وارد سایت من شو. آدرس وبلاگت را برام بفرست به یاهو آیدی bazar3@ymail.com www.bazar3.ir بزرگترین فروشگاه ایرانی با ده ها هزار عنوان محصول متنوع www.bazar3.ir

محمدرضا

سلام دوست عزیز. مطلب آخرت را خوندم. برام جالب بود لطفا از سایت من هم دیدن بکن. اگه دوست داری با سایت من تبادل لینک بکنی لینک سایت من را توی وبلاگت بزار و از طریق لینک وارد سایت من شو. آدرس وبلاگت را برام بفرست به یاهو آیدی bazar3@ymail.com www.bazar3.ir بزرگترین فروشگاه ایرانی با ده ها هزار عنوان محصول متنوع www.bazar3.ir

مامان نیروانا

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم چه متین بزرگ شده عزیزم طاهره جون ببوس این پسر گلت رو برام عزیزم

دلبند

طاهره جون خیلی قشنگ دلخوشی های ساده و دلپذیر بچگی نسلمون رو به تصویر کشیده بودی. چقدر دلخوش بودیم به بازی با دایی زاده ها و عمو زاده ها و... دلخوشی های بی آلایش و بچگانه قشنگی داشتیم. خاطرات اون روزها رو برام زنده کردی. متین نازنینمو ببوس.

فاطمه

طاهره بیشتر این ها رو قبلا هم شنیده بودم، اما یه جور نوشتیشون که میتونم تصورشون کنم...زیبا بود.ادامه اش رو هم بنویس مخصوصا از وقتی امین کوچولو هم اضافه شد بهتون.برای متین که لنگه داییشه باید جالب باشه[چشمک]

tata

آپلود عکس http://up.iranxm.com