مامان تاتا و بابا اصیل و متین در آینده ...

دلم می خواد که یه زمین بزرگ داشته باشیم ... کمی دور از شهر... جایی که راحت بشه آسمون و دشتها و کوههای اطراف رو از توی ایوون خونه ات ببینی ... توی اون زمین یه خونه نه چندان بزرگ داشته باشیم .. که چند تا ایوون و تراس داشته باشه و توی حیاطش یه حوض بزرگ ... یه طویله هم اونجا داشته باشیم با دو تا گوسفند نر و ماده ... و چند تا مرغ و خروس و مرغابی ... که صبحها بتونیم تخم مرغ تازه بخوریم ... متین بره شیر گوسفند رو بدوشه و بهشون علوفه بده ... با شیرش ماست و پنیر تازه درست کنیم . مثل کوکب خانم ...  توی حیاطش بتونیم بدو بدو کنیم . آب بازی کنیم و توی حوضش شنا کنیم ...عصر ها بشینیم زیر درخت و بازی بچه ها رو تماشا کنیم ...  دلم می خواد توی حیاطش یه زمین کوچولو واسه بسکتبال و تنیس و بقیه ورزشها هم داشته باشیم . دلم می خواد اونجا اینترنت و لب تاپ و کولر و ... هم داشته باشیم . واسه همین نمی خوام خیلی از شهر دور باشه ... اونقدر که از هیاهوی شهر کنده بشیم اما از امکانتت مفید شهر نشینی هم بتونیم استفاده درست کنیم ... امیدوارم بزرگ که شدی و اینها رو خوندی به همه این آرزو ها رسیده باشیم ... حالا اگه

دلت نخواست به گوسفند ها علوفه بدی و به جاش به مرغ ها دون بدی اشکال نداره ... همه اینها رو می خوام چون تو و بابات و زندگی زیبامون رو خیلی دوست دارم و می دونم اینجوری زیبا تر می شه .تو خیلی با استعدادی و دلم نمی خواد تو رو توی چهاردیواری آپارتمان حبست کنم عزیزم ... دوست دارم توی حیاط باهات بدوم و بازی کنیم و با بابات ورزش کنی و من تشویقتون کنم . عصر ها و روزهای تعطیل هی مهمون برامون بیاد و ما نگهشون داریم و بگیم بمونید تا صبح صبحونه محلی بخوریم! دلم می خواد من و تو توی ایوون بشینیم وبه یه منظره زیبا زل بزنیم و با هم از خوشی هامون بگیم ... یا شاید بری لب تاپت رو بیاری و با هم این نوشته ها رو بخونیم و خاطره تعریف کنیم . یا شایدم از آرزو هامون واسه آینده بگیم ... تو از خواسته هات و من از خواسته هام ... این بار بابا تشویقمون کنه !!!

 

 

 

متین در تولد دو سالگیش

متین و حنیف(پسر دختر عمه ام) در حال آب بازی

متین در ماشین برقی در پارک محله

متین در استخر توپ پارک محله

متین و امیر مهدی پسر خاله مهدیه گل در حال عشقولانه!

/ 6 نظر / 10 بازدید
لیندا

الهی قربون این متین برم من!! خیلی نازه[قلب] خدا الهی براتون نگش داره[لبخند]

مامان امیرمهدی کوشمولو

همینطور که خط به خط خوندم اشک هم تو چشمام جمع شد ... طاهره منم میخوام خوووو..... از این زندگی شلوغ و دست و پا بسته خسته شدیم ما هم... بیا با هم بریم یه جای دور.... نه! یه جای کمی دور که هم پسرا راحت شیطنت کنن و هم آینده ی قشنگشون پر از ستاره های موفقیت باشه... دلم گرفت از این شهر خاکستری.. [نگران] هوای بارانم آرزوست..... راستی.. نگفته بودی کلک! این قلم خوشگلت رو کجا قایم کرده بودی و پیداش کردی که پست به این قشنگی نوشتی... خوشحالم که فضای تازه ی وبلاگ روحیه نوشتنت رو تازه کرده ... [ماچ][ماچ] دوستون داریم..

برای مهدیه عزیزم : یه دفعه اومد . ممنون از تو که هر از گاهی این گرد و غبار دل منو جارو می کنی و آبی به حیاطش می پاشی . این هم بوی خاک بارون خورده ای بود که منو برد به روزهای خوش بوی بارونی یزد توی حیاط خونه های قدیمی و تماشای بارون توی پاییز ... دلم تنگه . ما هم دوستتون داریم ...

آسمان

خیلی آرزو هات زیبا بود به امید تحققش و مهمان شدن ما و خوردن صبحانه ی محلی [زبان][چشمک]

فاطمه

وای! ذوق متینو تو عکس تولدش می خرم!خدا![بغل]