Lilypie Third Birthday tickers ... حس قشنگ

... حس قشنگ

و من در آغوش خود دنیایی را می پرورم..

عزیز دلم . برای این برات می نویسم که بعد ها احساسات ریز من رو نسبت به خودت در طول زمان بدونی . زندگی بالا و پایین زیاد داره . و گاهی واکنش ما در این بالا ها و پایین ها متفاوت می شه .

این ها رو برات می نویسم که اگر بعد ها به یاد بیاری بدونی که برای من هم آسون نبوده و تمام این مدت با خودم و احساساتم درگیر بودم .

این ها رو برات می نویسم تا احساساتم رو نسبت به خودت در این لحظه از زمان ثبت کنم و اون روزی که شاید از من دور باشی و یا شاید همدیگرو کمتر ببینیم ، شاید که دلت تنگ شه و سری به این دفترچه مجازی ما بزنی و بخونی که مامانت بیست و چند سال پیش چه احساسی به تو داشته ... و بدونی که چه جای مهمی رو در زندگیش اشغال کردی ... و بدونی که چقدر در مورد تصمیمات شخصیش بعد از ورود تو به عرصه زندگیش بیشتر تامل کرده ...

عزیز دلم . الآن که اینها رو برات می نویسم ساعتی چند از دلتنگی های شدیدم ازدوری از تو نمیگذره . من و بابا به خاطر شرایط کاری چند روزی هست که به تهران اومدیم و شاید مجبور شیم چند وقت بمونیم . می خوام بدونی که روزها که چند ساعتی تو رو نمی بینم چقدر دلتنگت می شم و البته چقدر از بابای گلت ممنونم که به خاطر شرایط آزاد تر این چند ساعت از مادر با تو مهربون تره و چقدر سرگرمت می کنه و چقدر باهات بازی می کنه .

می دونم که برای تو هم آسون نیست دوری از خونه مون و از دنیای کوچولوی اتاقت . می دونم به شرایط آروم و شیرین زندگی مون توی شیراز خو گرفته بودی و ندیدن مامانی و باباجی و خاله مهربونت دلتنگت می کنه . می دونم زندگی در تهران برای تو هم مثل ما سختی هایی داره . می دونم که با هیچ کس اینجا اخت نیستی و دوری ما آزارت می ده ... همه اینها رو می دونم ...

دلم می خواد یه کوچولو از دلایلم رو برای این انتخاب بهت بگم . من از وقتی که تو رو در بطنم پرورش دادم از دنیای شخصیم که معماری و پیانو بود رفته رفته دور شدم و به دنیای مادرانه ام وارد شدم .دنیایی که انقدر زیبایی و جذابیت و البته مشغولیت رو همراه ورود تو برام آورد که من رو از خودم غافل می کرد .  می تونم اینجا برای تو مثل یه درد دل بگم که دلم برای اون بخش خودم تنگ شده بود ... اون روز اولی که به این اتفاق فکر کردم - به رفتن سر کار... به سختی که احتمالا این مدن متحمل می شیم و به قرار گرفتن در شرایط تغییر به همراه تو-ترسیدم و دلتنگ شدم .اما فکر کردم . به آینده فکر کردم . به تو و خودم و روزهای آینده مون. به بزرگ شدن تو و مادر موندن خودم . به من و خواسته هام و تو و خواسته هات در سالهای آینده . به مادر خودم و همه زندگیش که بچه هاشن ...

عزیزم . من به مادر بودن خودم افتخار می کنم اما بسنده نمی کنم . من همیشه ایده آل گرا و بلند پرواز بودم ... حالا به خاطر حضور تو خواسته هام کمرنگ تر شدن . اما نمی خوام از دستشون بدم . می خوام همیشه بتونم بچه هام رو بهانه ای کنم برای رسیدن به خواسته هام ... برای بیشتر باور کردن خودم . برای درک دوباره فضای شخصیم . برای خودم و همه اون چیزی که قبل از مادر شدنم بودم ... می خوام همیشه مادر شدنم رو افتخاری بدونم افزون بر سایر توانایی هام . می دونم که تو هم من ایجوری رو بیشتر دوست داری ... می خوام که اینجوری به تو یاد بدم که همیشه با همه شرایطی که ممکنه تغییر کنه برای خود خودت هم احترام قائل باشی ... و همیشه خودت رو دوست داشته باشی . من هم الآن فقط یه کوچولو اینجوری بودم گل پسر نازنینم .

ازت ممنونم که با صبوری و اخلاق خوبت این روزها رو تحمل می کنی و از بابای گلت هم ممنونم که مثل همیشه به بهترین شکل همراهیمون می کنه .

بدون که بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت دارم و آرزوی قلبیم اینه که تو هم بزرگ که شدی دنبال راه زندگیت بریو در اون موفق باشی عسلکم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |