... حس قشنگ
و من در آغوش خود دنیایی را می پرورم..
فکر می کنم بهترین موضوعی که می تونم در موردش بنویسم در هر -حالتی- خودم باشم! شاید چون بیشتر در مورد نقاط قوت و ضعف خودم می دونم تا دیگران ... این یکی از بحثهایی هست که دوست دارم با تو آروم آروم در میون بگذارم و احتمالا با بقیه بچه هام و با همسرم و با پدرم و مادرم ... اما یه جورایی گفتنش برای تو راحت تره چون کودکی و ساده و بدون غرض . و امیدوارم روزی هم که از من می خونی و می دونی باز کودک باشی و ساده و بدون غرض. خیلی در مورد کودکیم فکر می کنم . تا 3 سالگیم در طبقه دوم خونه خانم جون(مادر پدرم) زندگی می کردیم و خاطراتی از بازی های ساده و کودکانه با خواهرم-که دو سال از من بزرگتر بود-در سالن و بالکن اون خونه دارم که همه خوبن و شاد.البته نه اونقدر شاد که سرشار از قهقهه باشه که در اون سالها(61 تا 64) خیلی قهقهه جایی در جامعه ما نداشت و نه اونقدر مملو از ناراحتی یا دعوا یا غصه خاصی. البته گهگاه دعوای عمو هام رو که اون موقع جوان و نوجوان بودند و با هم گاهی کشتی هم می گرفتند می دیدم اما بیشتر برام جذابیت و خنده داشت چون حس بدی بهش ندارم . یادمه محرم که می شد همه خونه خانم جون جمع می شدن و با بچه ها می رفتیم دسته ها رو نگاه می کردیم که از سر کوچه رد می شدن. شبها می رفتیم مسجد قبا(آتشیها) که مراسم خیلی طول می کشید و ما بچه ها می خوابیدیم . یادم میاد تابستون ها می رفتیم باغی که به کوشک خلیل معروف بود و اونجا تاب می بستیم بین درختها و اونقدر بالا می رفتیم با تاب که احساس می کردم دارم پرواز می کنم .20 ماهه که بودم مامان و بابام 40 روز با هم رفتن مکه و من رو گذاشتن خونه خاله ام که اون موقع سه تا پسر داشت . یادمه خیلی بهم خوش گذشت اما همون روزها یکی از گوشواره های خاله ام رو انقدر کشیدم که گوشش پاره شد! از اول 3 سالگیم هم دو ماه رفتم مهد کودک . ساختمونش رو کامل یادمه یه ردیف پله باریک و بلند داشت که کلاس بالای پله ها بود. و من همیشه بالای همین پله ها انقدر گریه می کردم تا مامانم بیاد دنبالم! هیچ خاطره خوشی از اون 2 ماه ندارم! 3 سال و 2 ماهه بودم که رفتیم خونه خودمون که یه خونه خوب 2 خوابه 200 متری حیاط دار بود اما خیلی دور بود . یادمه که از جاده اصلی خیلی فاصله داشت و اون موقع ها هم تاکسی نمی یومد اونجا و من و مامانم و خواهرم خیلی وقتها شاید بیشتر از نیم ساعت پیاده راه می رفتیم تا به خیابون اصلی برسیم . یادم میاد مامانم خیلی هنرمند بود و برامون شکلهای کارتونی مثل دانلد داک و میکی مواس بزرگ می کشید و ما به دیوار اتاقمون آویزون می کردیم.آخه مامانم قبلش کلاس انیمیشن می رفت. همون روزها بود که یه همسایه توی کوچه مون داشتیم خانوم کشاورز که معلم انگلیسی بود و ما می رفتیم پیشش و زبان انگلیسی یاد می گرفتیم . و من عاشق زبان انگلیسی شدم . ما اون روزها با همه کوچولوییمون می رفتیم از سر کوچه شیر می خریدیم . توی کوچه دوچرخه سواری می کردیم و شش خونه بازی می کردیم . یادمه خیلی می رفتیم خونه عمه مریمم. آخه با دخترهای عمه ام هم سن و یال بودیم . اونها هم خیلی میومدن خونه ما . من و سعیده-دختر عمه ام- بعضی وقتا تمام کف حمامشون رو صابون مالی می کردیم و این یه بازی مون بود که کف حمام سر بخوریم ! مامانم هم گاهی همه بچه های فامیل رو که هم سن و سال بودیم و حدود 10 تا می شدیم جمع می کرد و می بردمون پارک! و خیلی خیلی خوش می گذشت .. هم توی ماشین که سرود می خوندیم و قرآن و ... هم توی پارک. فسعیده تا سالها بعدش بهترین دوستم بود . از 5 سالگی که خواهرم مدرسه رفت من هم خوندن و نوشتن رو پا به پای اون یاد گرفتم . بعد از ظهر ها و تابستون ها هم کلاس قرآن و نقاشی و شنا و ژیمناستیک می رفتیم . روزی که دوچرخه سواری رو یاد گرفتم دو بار با دوچرخه رفتم توی تیر چراغ برق . بیشترین وقتم رو در این 6 سال به نقاشی و بازی های ساده با خواهرم گذروندیم گرچه حال و هوای اون روزهای ایران پر از جنگ و آژیر و چسب های روی شیشه بود اما ما در کودکی خودمون روزهای ساده و بی دغدغه ای داشتیم . متین من الآن 2 سال و 5 ماهش تمومه و بسیار باهوش و با نمکه . البته به قول معروف کس نگوید ماست من ترش است! این روزها یه وقتهایی می شه که فقط چند لحظه مبهوت تماشای متین می شم و بازیهاش و دنیاش رو فقط نگاه می کنم ... از فاصله ای نه خیلی نزدیک نه خیلی دور ... نه اونقدر دور که دیگه نتونم درکش کنم و نه اونقدر نزدیک که از بکارتش لذت نبرم. بیشتر از همیشه می فهمم که به حظورم و ارتباط مداومم با خودش حساس هست و از اون جایی که به خوبی حرف می زنه( البته با نمک مخصوص 2 سالگی) این موضوع رو مدام متذکر می شه . مثلا صبح که از خواب بیدار می شه می گه مامان بقلم کن ... و اگر چند دقیقه طول بکشه می گه چرا بقلم نمی کنی ؟! روزهایی که من و شوهرم با تقسیم زمانمون مدام کنارش هستیم و نه فقط حضور جسمی بلکه در بازی هاش شریک می شیم و در طول روز قلبا بهش توجه کامل داریم خیلی خیلی خوب و خوش اخلاق و مهربون و آرومه . ما باهم در برنامه های متنوع مثل نقاشی، بازی با حجم های ساده، آشپزی، ماشین بازی، قایم موشک، بازی شمردنی ، تاب تاب و سرسره و ... شرکن می کنیم تا هر سه از باهم بودن لذت ببریم و البته یه مزیت بزرگ هم این برنامه ها داره که باعث می شه متین درخواست دیدن سی دی رو نمی ده و این خوب خیلی جالبه برای من ... تلاش می کنم که بیشتر وقت باز کنم تا با متین باشم و در کارهای شخصیم هم مشارکتش بدم و سعی کنم که اگر حتی در حال تمرین هستم و متین از من می خواد که پیش اون باشم خواسته اش رو به خواسته خودم ترجیح بدم نه فقط برای احساس بهتری که در فرزندم ایجاد می شه بلکه برای تمرین از خود گذشتگی در همین زندگی ساده و در عین حال پیچیده خانوادگی ... پسر گلم می نویسم تا بدونی که خیلی زیاد دوستت دارم و می دونم که گذروندن وقت با تو این روزها حتماً بهترین و با ارزش ترین کاریه که می تونم در زندگیم انجام بدم ... پس تو هم بدون که من تلاشم رو می کنم و امیدوارم که تو و مهمتر از تو خدای تو هم راضی باشید ... الهی که پرچم امام زمان رو بالا ببری پسر نازنینم این هم نقاشی زیبای پسرم که عاشق نقاشی کردن روی لگنش هنگام دستشوییه !بعد هم با آب آروم می شوردشون و به حرکت زیبای رنگ در آب نگاه می کنه این هم عکس اتاق متینه که با کمک شوهرم روی کمدهاش این تصاویر رو کشیدیم . آقا متین در خانه زینت الملوک در حال بررسی و اظهار نظر در مورد ارسی ها ! متین در کنار ساره کوچولو که چند روزی اومده بودن شیراز پیشمون . البته دخمر دایی لالا هستن! متین خوبم ... متنی که برات می نویسم یه اعترافه که دلم می خواد بدونی. گرچه تو پسری و شاید درک این موضوع خیلی برات راحت نباشه اما می گم تا من رو بهتر بشناسی ... مامان تاتای شما قبل از مامان شدن خیلی زن جدی و پر تلاش و سخت کوشی بود. از اون مدلهایی که کار خونه و بچه داری رو به چشم نمی آورد و مخالف شدید تبعیض های جنسیتی بود. اعتقاد داشت که زنها هم استعداد های فراوانی دارند و اشتباه محضه که اونها رو در خانه نگه دارید تا بچه داری و شوهر داری کنند ... اما مطالعات و اتفاقاتی در زندگی اون سبب ایجاد تغییرات بزرگی شد که اولینش تلاش در انجام کارهای خونه بود و شیرین ترینش تصمیم به بچه داشتن بعد از 8 سال زندگی مشترک ... برای زنی که می گفت نمی خوام هرگز بچه داشته باشم ... خوشحالم که این اتفاقات در زندگی من افتاد و خوشحالم که خدا تو رو به من داد ... و خوشحالم که تغییر کردم و زندگی رو اول از همه با کمک خدای بزرگم و بعد با کمکهای زیبای بابا اصیل مهربون دیگه اونقدر جدی نگرفتم ... خوشحالم که خواستم کمتر کار کنم و بیشتر با تو باشم ... خوشحالم که تصمیم گرفتم مدتی درس نخونم و به خودم و همسرم و زندگی مون استراحت بدم . خوشحالم که وقت کردم مدتی آسوده زندگی کنم ... همه اینها که نوشتم دلیل بزرگی داشت ... می دونم و می بینم این روزها دختر ها و زنان زیادی رو که می خوان زندگی رو جدی بگیرن . پا به پای مردان کار کنند و پیشرفت کنند ... و به اصطلاح عقب نمونن ... من از بچگی در این عالم و این ایده ها سیر می کردم و 25 سالگی زمانی بود که فهمیدم این همه دوندگی برای بردن چه؟ اگر اون کلمه زندگی هست یا لذت؟! پس چرا هر چه می دوم نمی رسم... اون روز بود که سرعتم رو کم کردم و یه نگاه به اطرافم انداختم تا زیبایی طلوع آفتاب رو به آرامی ببینم ... یه نفس عمیق کشیدم تا عطر چمن های آب خورده رو استشمام کنم ... و یه سکوت به زندگیم دادم تا نغمه فریاد زیبای گنجشکها رو قبل از غروب آفتاب بشنوم... خوشحالم که این کارها رو کردم ... خوشحالم که تصمیم گرفتم کارهایی رو که همیشه دوست داشتم انجام بدم رو شروع کردم . خوشحالم که دوستی خوب اون روزی که خبر زیبای حضور تو رو در بطنم شنید این دنیای زیبا رو به ما هدیه کرد تا برای هم بنویسیم و لحظات زیبامون رو ثبت کنیم . خوشحالم از اینکه اوقاتم رو با این کار پر کنم ... و دیروز دوستی که از کودکی کودکی کرده بود و اکنون تازه درگیر دنیای سرعت و مدرک شده بود و همیشه به من می گفت" این ایست تو حیفه برای تو ... بدو تا عقب نیفتی! "وقتی شنید که من اوقاتی رو برای گذر در این دنیای خاطاتم با تو می گذرونم به من خندید و گفت" این کارها مال بی کارهاست!!!" خوشحالم که بی کار باشم و کار من این باشد ... کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس... برای پسر خوبم با همه احساسم ... ویژه برای گل پسرم ... با همه عروسکهای عشقولانش. و اون گیگیلی نازنین(زرافه ای که بقل قورباغه دراز کشیده) که در سفر دبی گم شد:( و باز هم گیگیلی که تکیه داده به متین و دیگه حالا مهاجرت کرده رفته خارجی شده! متین در حال بازی حالات چهره ( چهره غصه خورده!) متین با کلاه لهستانی ویژه برای خاله آسمان عزیز پسر 28 ماهه ما که هوای کودکی به سرش زده! دالی موشه! دختر دایی آقا متین ساره خانوم نازنین شکر عمه که حالا دیگه 20 روزه شده محمد شوهرم اغلب کلاه لهستانی سرش می ذاره . تابستون که شمال رفته بودیم برای متین هم یه دونه کلاه کوچولوی لهستانی شبیه کلاه های باباش براش خریدیم که البته آستری داشت و گرم بود . دیروز کلاهه رو دیدم و گفتم حالا خوبه که سرش بذارم . متین رو صدا کردم و گفتم بیا این کلاه خوشکل رو سرت بذار . می گه:"بابا بشم ؟! مهندس بشم؟! " بعد سرش گذاشته رفته جلو آینه و میگه : " ببین خوشکل شدم . عنک(عینک) بده بزنم قام قام کنم! خونه مامانم هستیم و مامانم مشغول پیامک زدن سرش توی موبایله . متین هم داره با تفصیل در مورد سفر دبی براش تعریف می کنه . مامانم هم بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب متین رو میده و میگه خوب . باز بگو! بعد یه دفعه متین رفت پیش مامانم و با دست تکونش داد و گفت:" دارم با شما صحبت می کنما!!!" دیروز هم یه گیتار اسباب بازی خونه دوستمون پیدا کرده می گه :" همه گوش بدید می خوام دین دین بزنم بخونم براتون !" چند وقت پیش با بچه های مدرسه مون توی یه صفحه خصوصی توی فیس بوک در مورد آموزش بچه ها مون صحبت می کردیم و بحث این شد که آیا حاضرید بچه هاتون رو هم مدرسه تیز هوشان بگذارید؟ و نتیجه جالب بود . اکثر اونهایی که بچه داشتیم - از جمله خود من-به شدت مخالف بودیم و دلمون می خواست که بچه هامون از یه آموزش معمولی اما سالم برخوردار بشن تا اینکه مثل ما در مدارس خاص اما با تفکر معیوب ... گرچه این روزا پیدا کردن محیط های سالم و آرام آموزشی کار آسونی نیست اما من و شوهرم به شدت روی این موضوع تاکید داریم...و امیدوارم این بهترین تصمیمی باشه که برات می گیریم پسرم.... اول لصفاً با من زمزمه کنید: بسم الله الرحمن الرحیم ... " و ان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین " حالا فوت کنید! بعد هم ماشالا بگید برید جلو! من در روز یکشنبه 15 آبان 1390 عمه شدم!و فقط دوست داشتم این حس قشنگ رو که بعد از دیدن عکس نی نی خوشکل ما صدبرابر شد در سری حس های قشنگم ثبت کنم. ساره خانوم 4 ساعت بعد از تولد الهی عمه قربونت بره خوشکل خانوم . ساره خاونم ... قدمهای قشنگت همیشه گل بارون ... ااهی که همیشه شاد باشی و هر جا می ری با خودت شادی ببری. الهی که خوشبخت و سعادتمند باشی و برکت با خودت بیاری . متین هم می گه سارا کوچولو خواهر خودمه! دوست خوبمه!!! دلم خواست اونجا بودم بغلت می کردم فسقلی... پ.ن1:با اجازه مامان و باباش و بقیه بزرگتر ها عکس قشنگش رو گذاشتم توی صفحه خاطرات زندگی پ.ن2:به دلیل فاصله شیراز تا تهران اول عکسش رو دیدیم دیگه اسمت چیه؟ "سلاااام . من متین عسلی بابا هستم!!!" پسرم اینجوری خودش رو معرفی می کنه! "بسملا ه نحما نحیم. گل بهللاهو احد . اللا ه شمد. لم یلت یولت بلم نکل لهو کهن احد!" اینجوری هم سوره توحید رو می خونه! وقتایی که یه چیزی رو دلش نمی خواد اما ما ازش می خوایم که انجام بده غر می زنه و می گه : "ای بابا ... حالا چی کار کنم؟!" عاشق شعر حسنی و ده شلمروده! از صبح با کاسه قابلمه های مامانش داره کیک درست می کنه و میاره به ما می ده بخوریم ببینیم خوشمزه است؟ خیلی هم کمک مامانش گرد گیری می کنه! به دود دود زدن ( فلوت) خیلی علاقه داره( آهنگ دلخواهش رو با دهنش می زنه اما توی فلوت!) اما مددده( با آهنگ می رم مدرسه...جیبام پر از فندق و پسته! ) کلا تمام بازی هاش رو با شعر هایی که از خودش درمیاره می سازه. دیروز با متین رفتیم پاساژی که نزدیک خونه مامان اینهاست . طبقه بالاش سرزمین عجایب داره . همینجوری که می گشتیم من رفتم یه مانتو پرو کنم و متین رو هم با خودم بردم توی اتاق پرو. در رو که بستیم متین گفت رفتیم آسانسورسوار بشیم؟! منم خندیدم گفتم مامان جان شبیه آسانسوره. بعد متین یه کم صبر کرد و گفت حالا بالا می ره یا پایین ؟! منم گفتم دیگه رسیدیم تموم شد ! متین سوار ماشین پدالی توی پارک گریک دبی.شهر کودکان متین با موهای کوتاه! در حال رفتن به تور صحرا متین با پت پستچی که عشقشه سالها پیش موضوعی ذهنم رو به شدت مشغول خودش کرده بود ... موضوعی که اون موقع هنوز در ایران روش کار نشده بود ... اما من خیلی جوون بودم و بی تجربه و نمی دونستم از کجا شروع کنم ...بنابراین تنها کاری که از دستم بر میومد رو انجام دادم و شروع کردم به تحقیق و ترجمه ... بررسی موضوعات مرتبط و تدوین سرفصلها... روزهای دانشجوییم رو روی این موضوع کار کردم و وقتی لب تاپ گرفتم بیشتر مقالات و دست نوشته ها رو منتقل کردم . موضوع مورد توجه من مرکز خلاقیت کودکان بود ... اون موقع بودجه راه اندازی این کار رو نداشتم و به همین خاطر رفتم و به شخصی پیشنهاد همکاری دادم . این موضوع برای اون خیلی جالب توجه بود اما گفت که پروپوزال موضوع رو بنویس تا من در هیات مدیره موسسه ... مطرح کنن . اگر تصویب شد حمایت مالی می شی ... به دلایلی نمی خواستم با اون موسسه همکاری کنم و بی خیال شدم . بعد هم که با تغییر مسیر زندگی و جابجایی به شیراز گرد و غبار زمان روی مرکز ما نشست و من هم اون رو در بقچه خاطرات نگهداریش کردم . اما هفته گذشته پیامکی اتفاقی برام اومد که من رو باز به حال و هوای اون روزها برد . مجوزی هم این وسط مهمان راه ما شد و دوستی هم با مدرکی مزید بر علت شد! این شد که من تصمیم گرفتم باز در موردش فکر کنم ولی این بار مصمم تر و با برنامه تر ... چون این بار یه بچه ناز دارم و اهمیت موضوع با تمام جزئیات تجربیش برام بیشتر ملموس شده . متین خوبم خیلی خیلی باهوشه و زمینه های هنری هم همونطور که انتظار داشتم درش به وفور پیدا می شه ... شاید بتونم بگم که هدف اصلی من خود متینه ... واسه اینکه بتونم بیشتر کمکش کنم و برای شکوفایی خلاقیت هاش راه رو براش بازکنم . از همه شما دوستان خوبم هم می خوام که با راهنمایی هاتون همراهیم کنید و البته دلگرم! ممنون که شنوای دلنوشته های سالیان من شدید . دلم می خواد که یه زمین بزرگ داشته باشیم ... کمی دور از شهر... جایی که راحت بشه آسمون و دشتها و کوههای اطراف رو از توی ایوون خونه ات ببینی ... توی اون زمین یه خونه نه چندان بزرگ داشته باشیم .. که چند تا ایوون و تراس داشته باشه و توی حیاطش یه حوض بزرگ ... یه طویله هم اونجا داشته باشیم با دو تا گوسفند نر و ماده ... و چند تا مرغ و خروس و مرغابی ... که صبحها بتونیم تخم مرغ تازه بخوریم ... متین بره شیر گوسفند رو بدوشه و بهشون علوفه بده ... با شیرش ماست و پنیر تازه درست کنیم . مثل کوکب خانم ... توی حیاطش بتونیم بدو بدو کنیم . آب بازی کنیم و توی حوضش شنا کنیم ...عصر ها بشینیم زیر درخت و بازی بچه ها رو تماشا کنیم ... دلم می خواد توی حیاطش یه زمین کوچولو واسه بسکتبال و تنیس و بقیه ورزشها هم داشته باشیم . دلم می خواد اونجا اینترنت و لب تاپ و کولر و ... هم داشته باشیم . واسه همین نمی خوام خیلی از شهر دور باشه ... اونقدر که از هیاهوی شهر کنده بشیم اما از امکانتت مفید شهر نشینی هم بتونیم استفاده درست کنیم ... امیدوارم بزرگ که شدی و اینها رو خوندی به همه این آرزو ها رسیده باشیم ... حالا اگه دلت نخواست به گوسفند ها علوفه بدی و به جاش به مرغ ها دون بدی اشکال نداره ... همه اینها رو می خوام چون تو و بابات و زندگی زیبامون رو خیلی دوست دارم و می دونم اینجوری زیبا تر می شه .تو خیلی با استعدادی و دلم نمی خواد تو رو توی چهاردیواری آپارتمان حبست کنم عزیزم ... دوست دارم توی حیاط باهات بدوم و بازی کنیم و با بابات ورزش کنی و من تشویقتون کنم . عصر ها و روزهای تعطیل هی مهمون برامون بیاد و ما نگهشون داریم و بگیم بمونید تا صبح صبحونه محلی بخوریم! دلم می خواد من و تو توی ایوون بشینیم وبه یه منظره زیبا زل بزنیم و با هم از خوشی هامون بگیم ... یا شاید بری لب تاپت رو بیاری و با هم این نوشته ها رو بخونیم و خاطره تعریف کنیم . یا شایدم از آرزو هامون واسه آینده بگیم ... تو از خواسته هات و من از خواسته هام ... این بار بابا تشویقمون کنه !!! متین در تولد دو سالگیش متین و حنیف(پسر دختر عمه ام) در حال آب بازی متین در ماشین برقی در پارک محله متین در استخر توپ پارک محله متین و امیر مهدی پسر خاله مهدیه گل در حال عشقولانه!


























