Lilypie Third Birthday tickers ... حس قشنگ

... حس قشنگ

و من در آغوش خود دنیایی را می پرورم..

امشب شب قدر است و و شاید معنای آن این روزها برای من "قدر دانی" است .

بعد از غیبتی نه چندان کوتاه ، و روزهایی نه چندان آسان ... قدر دانی من برای همه لحظاتی است که باز تو را کنار خود می بینم . برای همه خنده های ساده ات . برای همه حرکت های دست و پایت . برای همه حرفهای کودکانه ات .برای همه لطفی که خداوند به من داشت و تو را دوباره به من داد . قدردانی من برای حضور دوباره توست دو زندگی ام . قدر دانی ام برای نفسی است که دوباره می کشی ، هرچند مدتی از تو دریغ گشته بود ... قدر دانی ام بابت غذایی است که می توانی بخوری ، هرچند راه گلویت پیش از آن مسدود گشته بود . قدر دانی ام بابت کلامی است که بر زبان می آوری ، گرچه توانایی آن هم روزهایی از تو صلب شده بود . قدردانی من بابت تلاشی است که کردی دلبندم برای مبارزه با بیماریت ... برای شکست دادنش و برای بقا و برای دوباره خندیدن . فراموش نمی کنم روزی که پس از گذران روزهای سخت بی هوشی در آی سی یو ، به بخش جراحی منتقل شده بودی و من انتظار لبخندی هم از تو نداشتم ... و به اینکه چشمی بگشایی دلشاد بودم ...و قدر دانی می کنم از پروردگارم بابت لبخندی که آن لحظه با دیدن حرکات پاندای کنگفوکار بر لبت نشست و گویی جهانی را به من دوباره بخشیدند . قدر دانی می کنم بابت دوباره خانه آمدنت . بابت دوباره با ما بودنت . بابت صبرت و بابت قوی بودنت . بیهوده تو را متین ننامیدند دلبندم . هم آرام بودی و هم محکم ... و امیدوارم این روزهای درمان کوتاه شود و صبر ما بسیار . امروز که روز تولدم هم هست برای تو امیدوارم همیشه لباس سلامتی بر تن داشته باشی و روزگاری پر از شادی و امید بگذرانی . بهترین من ... از خالق جهان هستی قدر دانی می کنم بابت سختی که بر ما گذشت که در آن همه خیر بود و برکت ... قدر دانی می کنم از او بابت همه دعای خیری که بدرقه راهت کرد و بابت دلهایی که نرم کرد و محبت هایی که گشود ... قدر دانی می کنم از همه عزیزانی که هر لحظه و هر روز کنارمان بودند و هستند تا به هر وسیله ای سنگینی بار این روزها را بر دوشمان کم کنند .قدردانی می کنم از پزشکان دلسوزی که بذر امید را در قلب ما می کاشتند . قدر دانی می کنم از پروردگار آسمانها و زمین که بر ما منت نهاد تا دوباره تو را به امانت نزد خود داشته باشیم ... به امید آنکه در این مسیر سر بلند باشیم . و در آخر قدر دانی می کنم از تو -متین خوبم -برای همه عشق و محبت خالصانه ات به ما 

با همه عشق و امیدم برای تو ...............................................مامان طاهره

نوشته شده در شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

اینجا بود که برایت نامه می نوشتم ...آن حرفهایم را به زبانی که شاید امروز تو درکشان نکنی ... اما برای روزی که بزرگ تر شوی و بخواهی و بدانی . برای آن روز تو می نویسم و برای امروز خودم . تا شفاف تر شوم . با خودم و با تو .

درگیری ها که کم نیست . از کلاسهای من گرفته تا انتخاب مهد تو وسفر هایمان وکارهایی که ناگهان با هجومشان غافلگیرت می کنند. اینها بودند سبب این مدت نانوشته . تا باشد از این روزهای با هم بودن !  

و اگر از دلیل رفتنم به کلاسها پرسیدی که چرا با همه سختی هایش ،برای ماه ها ، هفته ای سه روز دوری شما را به جان خریدم برای این بود که بدانم هنوز خودم وجود دارم... برای رسیدگی به آن بخشی از من بود که هنوز بود و هنوز هست و برایم با ارزش است . که می دانم اگر از آن غفلت کنم گویی از وجود خود غفلت کردم ... گویی از همه آنچه مرا ساخته غفلت کردم . و می خواهم استوار باشم . هر آنچه هستم برای خودم هم باشم . برای فهمیدن . شناختن . خواستن و رسیدن به خواهش هایی که شاید به هیچ گونه ای به تو و دایره خانواده مان متصل نشود . اما به من چرا. و اینگون شاید مرا قوی تر کند ... به سان مادری که فضایی برای خود هم دارد . آنگونه شاید بتوانم به تو هم بیاموزم که گاهی هم به دنبال فضایی شخصی برای خود باشی ... و همیشه در پیرامونت ذوب نشو . با همه این ها می دانم که این دوری برایت سخت بود . منکر آن نیستم . غمش در آن لحظه ایکه قبل از سفر آخرم تب کردی و دستم را رها نمی کردی در عمق جانم نشست . غمی بود زیبا ... و من اینها را به تو گفتم در حالی که داغ بودی و شاید نمی شنیدی ... اما گفتم که باری از دوش خودم بردارم . تو را در آغوش فشردم و خود را و تو را اینگونه تسلی دادم ...

و اگر از مهد بپرسی که برایت بگویم دلبندم ، لذت شادیت به هنگام بازی با دوستانت آنقدر زیباست که غصه هایت در لحظه خداحافظی را به جان می خرم . زندگی همین است شیرین جانم ... در هر خوشی ،غمی پنهان است و در هر غصه ای، لذتی ناپیداست . با پدر مهربانت گشتیم تا محیطی آرام و صمیمی را برایت پیدا کنیم ... تا بازی کنی و بیاموزی در جامعه هم نقشی خواهی داشت ...

از سفرهایمان هم که بگویم که آرزو می کنم خودت به یاد بیاوری .شاید به طنزی گفتی تا کی قرار است خانه خراب شده ببینیم؟! اما به زبان دل خواهی دانست که اینها آثاری است از گذر تاریخ . درسی است برای ما . تا ببینیم که چگونه دنیا در گذر است و ما در کجای این گذر جای داریم . و آنچه بر جای می گذاریم و می رویم چه می تواند باشد... تا بیاموزی که قضاوت نکنی و ببینی.و به جای قضاوت،تفکر کنی و انتخاب . سختی داشت اما می دانم که بسیار آموختی . همانطور که من . همانطور که ما...

دوست داشتن واژه محدودی است برای بیان احساس بی پایان یک مادر . آنگونه که لحظه لحظه زندگیت با روزگارم آمیخته است ... اما برای من ، تمرین و تکرار آنچه روزی زندگی تو خواهد بود ، بدون قضاوت ها ومداخلات من از امروز درسی است شاید کمی سخت. اما نه غیر ممکن .و با تلاش و همراهی تو بسیار دلنشین ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

 

 

 

متین و گشت و گذار های تابستانی ما ...

 از همه دوستان گلم و البته از پسرم متین هم ،عذر خواهی می کنم که به خاطر مشغله زیاد این روزها و البته گشت و گذار های تابستانی فراوان! فرصت و فراغت نوشتن پیدا نکردم . به زودی جبران می کنم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

برعکس روزهای نوجوانی که در دوره راهنمایی و دبیرستان در مدرسه به ما می آموختند که داناییم و بی عیبیم و کامل ... این روزها می دانم که چقدر کم می دانم و اغلب به خودم گوشزد می کنم که نمی دانم تا از آموختن سر باز نزنم ... خسته ام از فیگور کامل بودن یا مادر کامل بودن ... یا کامل نوشتن ... می خواهم پسرم هم وقتی بزرگ شد بداند که مادری کامل نبوده ام ... مثل همه انسانهای دیگر من هم خطا داشته ام .. مثل بقیه گاهی سردر گم می شوم .. گاهی کلافه ... کاهی ناتوان از انجام هر کاری مثل یک زن در آغوش تختم به خدا پناه می برم و گریه می کنم ... می خواهم بداند که من هم اینم ... یک آدم معمولی...و این روزها از این معمولی زندگی کردن لذت می برم. اما این را هم می خواهم بداند که در همین زندگی معمولی از هیچ تلاشی برای خوشحال زندگی کردن فرزندم کوتاهی نمی کنم ... همان طور که می بینم خیلی ها را در اطرافم که در زندگی معمولی خود به نظر من بیشتر از همه خاص بوده اند و توانسته اند با همه مشکلاتشان شاد و آرام زندگی کنند و کماکان بخندند ...شاید مدارک عالیه نداشته باشند یا هنوز خانه ای یا ماشینی یا به سختی و وام هزینه تحصیل فرزندشان را فراهم کنند اما با هم خوش اند و از بودن کنار هم دلگرم .دلهایی صاف و ساده دارند و هنوز از آمدن میهمان خوشحال می شوند و هر چه در سفره دارند را با او تقسیم می کنند ...فکر نمی کنم اگر به دنبال بهترین مهد ها یا عجیب ترین کلاسها –که در مملکت ما رابطه مستقیمی با رقم های بالا هم دارند – بروم فرد موفقی هستم یا اگر همه تلاشم را بکنم که از ایران بروم تا فرزندم در محیطی بهتر زندگی کند! موفق ترم یا اگر خودم را برای فوق لیسانس ها و دکترا ها و تافل ها و سرکار رفتن ها و حقوق های بالا ... به آب و آتش بزنم تا فرزندم خانواده ای بسیار تحصیل کرده داشته باشد خیلی خیلی موفقم ...  دلم می خواهد این روزهای کودکی اش با خاطره با هم بودن ها و الکی خندیدن ها و گاهی کتاب و شعر های کودکانه خواندن ها و بازی های ساده کردن ها و سفرهای باهم رفتن ها پر باشد ... و اگر حتی هنوز در پروژه ای نمی خواهد همکاری کند یا نمی تواند ، بداند که ذره ای از عشق ما به او کم نمی شود و کماکان حمایتش می کنیم تا روزی که برسد که  مثل گاهی ج-ی-ش درون ماشین لگنی بریزد و همین اتفاق ساده همه ما را خوشحال کند ... معمولی بودن این روزها برای من یعنی انتظار زیاد از خود نداشتن و تلاش برای شاد بودن حتی به نظر بی دلیل ... که چه دلیلی بهتر از داشتن خانواده ای خوب ...

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

ایام عید روزهای پر مشغله ای برای ما بود .. و البته پر از شادی . پسرم متین که در مدت این دو سال و 8 ماه یا حضور مامانی و بابایی (پدر و مادر من ) در شیراز رو تجربه کرده یا آدون دادا( مادر شوهرم ) در تهران –پ.ن.1 . در این ایام عید باآمدن آدون دادا و عمو محمد حسین به شیراز پیش ما و آمدن دایی و زن دایی و ساره کوچولو از تهران و البته همراهی مامانی و بابایی در خانه جمعمون جمع بود و متین از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و انقدر سرزنده و شاد بود که انگار دنیا رو بهش داده بودن ... احساس کردم چقدر بچه ها می فهمن !!!سوال

قید های متین هر روز پیشرفت می کنه و تازگی عبارت متاسفانه نقل کلامش شده ! " – متین جان بیا!  -متاسفانه نمی تونم بیام!!!"تعجب

آهنگ" نمی دونم " رضا یزدانی رو باباش مدتی توی ماشین خیلی گوش می داد .راه می ره توی خونه  با صدای گرفته دو رگه اش می خونه :"نمی دونم چرا یادم نمی یاد! کجا دستای ما با هم گره خورد"!!!( اگر آهنگ رو شنیده باشید می دونید که خیلی زیر و بم های پیچیده ای داره و پسرم با صدای تنورش خیلی خوب از پسشون بر میاد!)پ.ن.2

متین عاشق مجموعه کارتونهای پت پستچیه . یک سری حیوون کوچولو داره( عروسکهای مسواک های رویال) که اسم هر کدومشون اسم یکی از شخصیتهای پت پستچی هست . مثلا جوجه تیغی "های جی" –گربه "جس" و خرگوش"آرتور"!بعد موقع بازی با اونها صداش رو برای هر شخصیتی تغییر می ده (عاشق این قسمت از بازیش هستم قربونش برم)قلبماچ

عاشق کتاب خوندن و به خصوص مجموعه شعر شیمو و می می نی هست . اگر دوستان کسی مجموعه شعر بهتری برای بچه های این سن با سبک مشابه یا بهتر سراغ داره خوشحال می شم ما رو راهنمایی کنید .

دیروز بعد از بحث طولانی با آقای همسایه سر موضوع صدای پیانو -http://mayatari.blogfa.com/9101.aspx- خسته و فرسوده اومدم سرم رو روی تخت گذاشتم .متین اومده پیشم می گه مامان چی شده؟! – مامان آقای همسایه دعوا کرده گفته دیگه پیانو نزن! – مامان نه ! پیانو بزن!!! خجالت( با مهربونی) حالا برات آب میارم حالت خوب می شه پیانو می زنی برام ..

آب آورده و می گه حالا پیانو نزنیا آخه من می خوام بخوابم بعد که پیانو می زنی من از خواب می پرم می خورم اون بالا!!!بعدا بزن!تعجب آخه من کی بزنم ؟!گریه

پ.ن.1: آدون دادا در واقع عبارت آنا جون به زبان کودکی متینه که به ترکی آنا همون مادره (مامان جون) و دیگه بین ما مصطلح شده!

پ.ن.2: هر وقت چند روز میایم تهران متین بخاطر آلودگی هوا تارهای صوتیش آسیب میبینه و صداش تا چند هفته دو رگه می شه جوری که انگار به سن بلوغ رسیده باشه!!!

متین در روزهای برفی بهمن ماه بعد از ساختن آدم برفی!

متین و ساره!

نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

فکر می کنم بهترین موضوعی که می تونم در موردش بنویسم در هر -حالتی- خودم باشم! شاید چون بیشتر در مورد نقاط قوت و ضعف خودم می دونم تا دیگران ... این یکی از بحثهایی هست که دوست دارم با تو آروم آروم در میون بگذارم و احتمالا با بقیه بچه هام و با همسرم و با پدرم و مادرم ... اما یه جورایی گفتنش برای تو راحت تره چون کودکی و ساده و بدون غرض . و امیدوارم روزی هم که از من می خونی و می دونی باز کودک باشی و ساده و بدون غرض.

خیلی در مورد کودکیم فکر می کنم . تا 3 سالگیم در طبقه دوم خونه خانم جون(مادر پدرم) زندگی می کردیم و خاطراتی از بازی های ساده و کودکانه با خواهرم-که دو سال از من بزرگتر بود-در سالن و بالکن اون خونه دارم که همه خوبن و شاد.البته نه اونقدر شاد که سرشار از قهقهه باشه که در اون سالها(61 تا 64) خیلی قهقهه جایی در جامعه ما نداشت و نه اونقدر مملو از ناراحتی یا دعوا یا غصه خاصی. البته گهگاه دعوای عمو هام رو که اون موقع جوان و نوجوان بودند و با هم گاهی کشتی هم می گرفتند می دیدم اما بیشتر برام جذابیت و خنده داشت چون حس بدی بهش ندارم . یادمه محرم که می شد همه خونه خانم جون جمع می شدن و با بچه ها می رفتیم دسته ها رو نگاه می کردیم که از سر کوچه رد می شدن. شبها می رفتیم مسجد قبا(آتشیها) که مراسم خیلی طول می کشید و ما بچه ها می خوابیدیم . یادم میاد تابستون ها می رفتیم باغی که به کوشک خلیل معروف بود و اونجا تاب می بستیم بین درختها و اونقدر بالا می رفتیم با تاب که احساس می کردم دارم پرواز می کنم .20 ماهه که بودم مامان و بابام 40 روز با هم رفتن مکه و من رو گذاشتن خونه خاله ام که اون موقع سه تا پسر داشت . یادمه خیلی بهم خوش گذشت اما همون روزها یکی از گوشواره های خاله ام رو انقدر کشیدم که گوشش پاره شد! از اول 3 سالگیم هم دو ماه رفتم مهد کودک . ساختمونش رو کامل یادمه یه ردیف پله باریک و بلند داشت که کلاس بالای پله ها بود. و من همیشه بالای همین پله ها انقدر گریه می کردم تا مامانم بیاد دنبالم! هیچ خاطره خوشی از اون 2 ماه ندارم!

3 سال و 2 ماهه بودم که رفتیم خونه خودمون که یه خونه خوب 2 خوابه 200 متری حیاط دار بود اما خیلی دور بود . یادمه که از جاده اصلی خیلی فاصله داشت و اون موقع ها هم تاکسی نمی یومد اونجا و من و مامانم و خواهرم خیلی وقتها شاید بیشتر از نیم ساعت پیاده راه می رفتیم تا به خیابون اصلی برسیم . یادم میاد مامانم خیلی هنرمند بود و برامون شکلهای کارتونی مثل دانلد داک و میکی مواس بزرگ می کشید و ما به دیوار اتاقمون آویزون می کردیم.آخه مامانم قبلش کلاس انیمیشن می رفت. همون روزها بود که یه همسایه توی کوچه مون داشتیم خانوم کشاورز که معلم انگلیسی بود و ما می رفتیم پیشش و زبان انگلیسی یاد می گرفتیم . و من عاشق زبان انگلیسی شدم . ما اون روزها با همه کوچولوییمون می رفتیم از سر کوچه شیر می خریدیم . توی کوچه دوچرخه سواری می کردیم و شش خونه بازی می کردیم . یادمه خیلی می رفتیم خونه عمه مریمم. آخه با دخترهای عمه ام هم سن و یال بودیم . اونها هم خیلی میومدن خونه ما . من و سعیده-دختر عمه ام- بعضی وقتا تمام کف حمامشون رو صابون مالی می کردیم و این یه بازی مون بود که کف حمام سر بخوریم ! مامانم هم گاهی همه بچه های فامیل رو که هم سن و سال بودیم و حدود 10 تا می شدیم جمع می کرد و می بردمون پارک! و خیلی خیلی خوش می گذشت .. هم توی ماشین که سرود می خوندیم و قرآن و ... هم توی پارک. فسعیده تا سالها بعدش بهترین دوستم بود . از 5 سالگی که خواهرم مدرسه رفت من هم خوندن و نوشتن رو پا به پای اون یاد گرفتم . بعد از ظهر ها و تابستون ها هم کلاس قرآن و نقاشی و شنا و ژیمناستیک می رفتیم . روزی که دوچرخه سواری رو یاد گرفتم دو بار با دوچرخه رفتم توی تیر چراغ برق . بیشترین وقتم رو در این 6 سال به نقاشی و بازی های ساده با خواهرم گذروندیم گرچه حال و هوای اون روزهای ایران پر از جنگ و آژیر و چسب های روی شیشه بود اما ما در کودکی خودمون روزهای ساده و بی دغدغه ای داشتیم .

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

متین من  الآن 2 سال و 5 ماهش تمومه و بسیار باهوش و با نمکه . البته به قول معروف کس نگوید ماست من ترش است! این روزها یه وقتهایی می شه که فقط چند لحظه مبهوت تماشای متین می شم و بازیهاش و دنیاش رو فقط نگاه می کنم ... از فاصله ای نه خیلی نزدیک نه خیلی دور ... نه اونقدر دور که دیگه نتونم درکش کنم و نه اونقدر نزدیک که از بکارتش لذت نبرم. بیشتر از همیشه می فهمم که به حظورم و ارتباط مداومم با خودش حساس هست و از اون جایی که به خوبی حرف می زنه( البته با نمک مخصوص 2 سالگی) این موضوع رو مدام متذکر می شه . مثلا صبح که از خواب بیدار می شه می گه مامان بقلم کن ... و اگر چند دقیقه طول بکشه می گه چرا بقلم نمی کنی ؟!

روزهایی که من و شوهرم با تقسیم زمانمون مدام کنارش هستیم و نه فقط حضور جسمی بلکه در بازی هاش شریک می شیم و در طول روز قلبا بهش توجه کامل داریم خیلی خیلی خوب و خوش اخلاق و مهربون و آرومه . ما باهم در برنامه های متنوع مثل نقاشی، بازی با حجم های ساده، آشپزی، ماشین بازی، قایم موشک، بازی شمردنی ، تاب تاب و سرسره و ... شرکن می کنیم تا هر سه از باهم بودن لذت ببریم و البته یه مزیت بزرگ هم این برنامه ها داره که باعث می شه متین درخواست دیدن سی دی رو نمی ده و این خوب خیلی جالبه برای من ...

تلاش می کنم که بیشتر وقت باز کنم تا با متین باشم و در کارهای شخصیم هم مشارکتش بدم و سعی کنم که اگر حتی در حال تمرین هستم و متین از من می خواد که پیش اون باشم خواسته اش رو به خواسته خودم ترجیح بدم نه فقط برای احساس بهتری که در فرزندم ایجاد می شه بلکه برای تمرین از خود گذشتگی در همین زندگی ساده و در عین حال پیچیده خانوادگی ...

پسر گلم می نویسم تا بدونی که خیلی زیاد دوستت دارم و می دونم که گذروندن وقت با تو این روزها حتماً بهترین و با ارزش ترین کاریه که می تونم در زندگیم انجام بدم ... پس تو هم بدون که من تلاشم رو می کنم و امیدوارم که تو و مهمتر از تو خدای تو هم راضی باشید ...

الهی که پرچم امام زمان رو بالا ببری پسر نازنینم

این هم نقاشی زیبای پسرم که عاشق نقاشی کردن روی لگنش هنگام دستشوییه !بعد هم با آب آروم می شوردشون و به حرکت زیبای رنگ در آب نگاه می کنه

این هم عکس اتاق متینه که با کمک شوهرم روی کمدهاش این تصاویر رو کشیدیم .

آقا متین در خانه زینت الملوک در حال بررسی و اظهار نظر در مورد ارسی ها !

متین در کنار ساره کوچولو که چند روزی اومده بودن شیراز پیشمون . البته دخمر دایی لالا هستن!

 

 

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |

متین خوبم ... متنی که برات می نویسم یه اعترافه که دلم می خواد بدونی. گرچه تو پسری و شاید درک این موضوع خیلی برات راحت نباشه اما می گم تا من رو بهتر بشناسی ...

مامان تاتای شما قبل از مامان شدن خیلی زن جدی و پر تلاش و سخت کوشی بود. از اون مدلهایی که کار خونه و بچه داری رو به چشم نمی آورد و مخالف شدید تبعیض های جنسیتی بود. اعتقاد داشت که  زنها هم استعداد های فراوانی دارند و اشتباه محضه که اونها رو در خانه نگه دارید تا بچه داری و شوهر داری کنند ... اما مطالعات و اتفاقاتی در زندگی اون سبب ایجاد تغییرات بزرگی شد که اولینش تلاش در انجام کارهای خونه بود و شیرین ترینش تصمیم به بچه داشتن بعد از 8 سال زندگی مشترک ...  برای زنی که می گفت نمی خوام هرگز بچه داشته باشم ...

خوشحالم که این اتفاقات در زندگی من افتاد و خوشحالم که خدا تو رو به من داد ... و خوشحالم که تغییر کردم و زندگی رو اول از همه با کمک خدای بزرگم و بعد با کمکهای زیبای بابا اصیل مهربون دیگه اونقدر جدی نگرفتم ...

خوشحالم که خواستم کمتر کار کنم و بیشتر با تو باشم ... خوشحالم که تصمیم گرفتم مدتی درس نخونم و به خودم و همسرم و زندگی مون استراحت بدم . خوشحالم که وقت کردم مدتی آسوده زندگی کنم ...

همه اینها که نوشتم دلیل بزرگی داشت ... می دونم و می بینم این روزها دختر ها و زنان زیادی رو که می خوان زندگی رو جدی بگیرن . پا به پای مردان کار کنند و پیشرفت کنند ... و به اصطلاح عقب نمونن ... من از بچگی در این عالم و این ایده ها سیر می کردم و 25 سالگی زمانی بود که فهمیدم این همه دوندگی برای بردن چه؟ اگر اون کلمه زندگی هست یا لذت؟! پس چرا هر چه می دوم نمی رسم... اون روز بود که سرعتم رو کم کردم و یه نگاه به اطرافم انداختم تا زیبایی طلوع آفتاب رو به آرامی ببینم ... یه نفس عمیق کشیدم تا عطر چمن های آب خورده رو استشمام کنم ... و یه سکوت به زندگیم دادم تا نغمه فریاد زیبای گنجشکها رو قبل از غروب آفتاب بشنوم...

خوشحالم که این کارها رو کردم ... خوشحالم که تصمیم گرفتم کارهایی رو که همیشه دوست داشتم انجام بدم رو شروع کردم . خوشحالم که دوستی خوب اون روزی که خبر زیبای حضور تو رو در بطنم شنید این دنیای زیبا رو به ما هدیه کرد تا برای هم بنویسیم و لحظات زیبامون رو ثبت کنیم . خوشحالم از اینکه اوقاتم رو با این کار پر کنم ...  و دیروز دوستی که از کودکی کودکی کرده بود و اکنون تازه  درگیر دنیای سرعت و مدرک شده بود و همیشه به من می گفت" این ایست تو حیفه برای تو ... بدو تا عقب نیفتی! "وقتی شنید که من اوقاتی رو برای گذر در این دنیای خاطاتم با تو می گذرونم به من خندید و گفت" این کارها مال بی کارهاست!!!" خوشحالم که بی کار باشم و کار من این باشد ... کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس...

                                                  برای پسر خوبم با همه احساسم ...

ویژه برای گل پسرم ... با همه عروسکهای عشقولانش. و اون گیگیلی نازنین(زرافه ای که بقل قورباغه دراز کشیده) که در سفر دبی گم شد:(

و باز هم گیگیلی که تکیه داده به متین و دیگه حالا مهاجرت کرده رفته خارجی شده!

متین در حال بازی حالات چهره ( چهره غصه خورده!)

متین با کلاه لهستانی ویژه برای خاله آسمان عزیز

پسر 28 ماهه ما که هوای کودکی به سرش زده!

دالی موشه!

دختر دایی آقا متین ساره خانوم نازنین شکر عمه که حالا دیگه 20 روزه شده

نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان طاهره نظرات () |